تبليغاتX




فردایی روشن


فردایی روشن

امید به فردا

سلام

ولادت آقا علی ابن موسی الرضا (ع) رو به همتون تبریک میگم

عیدیاتونو از آقا بگیرین و دعا کنین عیدی منم بده

من چهارشنبه هفته ی یش از کنار بارگاه آقا امام رضا اومدم خیلی دلم می خواد ودوباره برم و از کنار بارگاهشون عیدیمو بگیرم دعا کنین بتونم دوباره برم

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388| ساعت 10:41 قبل از ظهر| توسط .:.مریم.:.| |

سلام

نمی دونم چه حکمتی داره که یه مدتیه عزیزترین دوستام عزیزاشونو از دست میدن

دیشبم خبر فوت مامان دوستم بهم رسید

توی تصادف رفت توی کما و به یک ساعت هم نکشید که به ملکوت اعلا پیوست

چهل سال بیشتر نداشت و یه مامان خیلی مهربون بود من خیلی دوسش داشتم

می خوان توی حرم امام رضا(ع) به خاک بسپرنش

برای خانوادش دعا کنین

عزیزم بهم تسلیت میگم

اگه با تلفن صدام میلرزه و اشکم جاری میشه و نمی تونم آرومت کنم اما اینجا می نویسم که تو باید پشت و پناه مهلا و زهرا و علیرضا کوچولو باشی پس قوی باش عزیزم

مثل مامان خودم دوستش داشتم و عاشقش بودم

دیگه دلم نمی خواد این وبو آپ کنم اما کلی خاطره دارم ازش سه تا از عزیز ترین کسامو که از دست دادم با آپ کردن این وبلاگ و نوشتن از اونا بود که آروم میشدم

اولیش دبیر ریاضیمون بود که خیلی دوستش داشتم یه دختر پاک و مهربون

دومیش زهره بود که اونم مثل فرشته ها بود

سومیشم مامان آمنه بود که حوری بهشتی بود

می دونین هر سه تاییشونم وقتی از دست دادم که مدت زیادی از آشنایی باهاشون نگذشته بود ولی عاشقانه دوستشون داشتم و دارم

دبیر ریاضیمون سه یا چهار جلسه بود که میومد سر کلاس ولی همه بچه ها عاشقش بودن همیشه لهجشو مسخره می کردن اونم مینشست و به بچه ها می خندید . همیشه توی نگاش پر حرف بود خیلی معصوم و ناز بود

زهره رو هم آشناییم به یک ماه هم نکشید

سومین نفر هم مامان آمنه بود که ....  خیلی مهربون بود

کمرم شکست خدایا حکمتشو بهم بگو خدا جون من چیکار باید بکنم که بتونم آرومشون کنم

خدایا کمکم کن

بهش میگم مامانت توی آسموناست میگم به علیرضا کوچولو بگو مامانی رفته پیشه فرشته ها و از اونجا مواظبته  میگه جرئت ندارم به علیرضا بگم میگه خجالت می کشم جلوی بابام گریه کنم بابام پشتش به من گرمه  می گه کمرم شکست چطوری تحمل کنم  منم گفتم توکلت به خدا باشه منم تا جون در بدنمه کنارت هستم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388| ساعت 12:38 بعد از ظهر| توسط .:.مریم.:.| |

سلام

زهره از بین ما رفت

خدایا حکمتتو شکر

خدا جون خودت کمک کن

خودت بهمون صبر بده

خدایا خواهرشو میسپارم به خودت مواظبش باش

دعاش کنین براش آمرزش بخواین البته اون انقدر پاک بود که

برا خواهرش که تنها بود و تنهاتر شد دعا کنین

دعا کنین بتونم کمکش کنم

خدایا خودت راهنماییم کن خدایا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟

ما همه همسفريم

             کاروان ميرود و ميرود آهسته به راه

                                             مقصدش سوي خداست       

 همه از سوي خدا آمده ايم

                          باز هم رهسپار کوي خداييم همه

                                                      ما همه همسفريم

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388| ساعت 11:35 قبل از ظهر| توسط .:.مریم.:.| |

سلام دوستای گلم

خوبین

بچه ها دعا کنین برای دوستم برای دوستی که تا به حال ندیدمش فقط می دونم که پدر و مادر نداره و یه خواهر داره می دونم که میشه دوست یکی از آشناهام می دونم که باید کمکش کنم ولی نمی دونم چطوری چون نمیزارن برم پیشش نمی زارن ببینمش نمی زرارن همدردی کنم با خودش و با خواهرش فقط اونی که آشنای منه می تونم با اون حرف بزنم  که صحبت با اونم برام قدغن کردن

بچه ها اون دوست سرطان خون داره

تورو خدا دعاش کنین

هرچی باشه همنوعه منه هم جنس منه آدمه

تورو خدا دعاش کنین که سلامتیشو بدست بیاره

من فقط توکلم به خداست

فقط هم سلامتیشو از خدا می خوام

برای سلامتیش نذر کردم

خدایا کمکش کن

دعاش کنین 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388| ساعت 12:9 بعد از ظهر| توسط .:.مریم.:.| |

خیلی سردمه-- دلم بدجوری گرفته...میخوام باهات حرف بزنم.اما نمیدونم از کجا شروع کنم.

تو این شب داغ تابستون حرفام یخ زده- فکرام یخ زده...

سردمه ... خیلی...                                                               

کاش بودی و گرمم می کردی...اما نه تو همین نزدیکیایی- تو قلبمی...دلم گرمه.

کم کم با یادت گرم میشم...

اطاقم تاریکه- یه نوری از بیرون تو اطاقم فوضولی می کنه ... خیره شدم به نوری که به سقف اطاقم می تابه وستاره های اطاقمو مهتابی کرده ...

دارم کم کم میرم تو فکر ...

نشستیم تو تاریکی یه لبخند کمرنگ رو لبته ... میخوای حرفای آخرمو بزنم.

چشات- وای چشات..چی میگه؟نمی فهمم همونا باعث تردید من شدن.

اگه دوسم نداری پس چرا چشات نگرانه؟نگران چی؟

اینارو تو دلم میگم.دستاتو می گیرم تو دستام- وای دستات...دستای مهربونت...بغض تو گلوم نشسته...

آه ...

حرفام از یادم رفته.میخوام چی بگم؟

آهان می خوام التماس کنم ... نمیدونم ...

                          ...سکوت...سکوت...سکوت...

ازم میخوای حرفامو بزنم ...

ولی من ترجیح میدم نگات کنم.نه...نه...

نمیخوام نگات کنم.میخوام مث دیوونه ها  فرار کنم-آخه کجا برم؟ گلم که اینجاس..

 بازم بغض میشینه تو گلوم .می خندم تا مغلوبش نشم-لعنتی رسوام می کنه...

                       ...سکوت...سکوت...سکوت...

آروم میگم نمیتونم...به خدا نمیتونم...

تومیگی میشه- بندازش دور...

چی؟دلمو؟فکرمو؟احساسمو؟چطوری؟مگه میشه؟یعنی بمیرم؟

                     ...سوال...سوال...سوال...

اعصابت داغون شده از این همه سوال آره؟میدونم.

تو ذهنم پر از سواله...به اینجا که میرسم یهو می بینم رو تختم خوابیدم.یعنی اینا خیال بود؟گلم الان پیشم بود.

یه صداهایی میاد...صدای قلبمه...تند و تند میزنه.من ساکتم ولی اون داره فریاد می زنه...حالا اون داره التماس می کنه---

                   ...نرو...بمون...بمون...بمون...

بازم شبه...سردمه...فکر می کنم مریضم.

نه نه حالم خوبه فقط اضطراب دارم.

یاد سکوت تلخ و چشمات می افتم -گرمیه دستات- دوباره بغض...

دیگه ولش کن بزار این چشا عقده هاشونو خالی کنن.اشکام میاد پایین...

حالا دیگه روم نمیشه نگات کنم.

آخه چرا؟چون دلیل اشکام نبودنته خجالت می کشم؟

نه به اشکام نگاه کن...

خسته شدم...ذهنم خسته شده...چشمامو می بندم...دوباره همه جا تاریک میشه...        

                        اما بازم تو ...

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388| ساعت 10:50 قبل از ظهر| توسط .:.مریم.:.| |